از دیروز عصر دارم از حرص میترکم. توو کتم نمیره چطور آدمی که میگه یه حسی نسبت به من داره، منو مجبور به کاری میکنه که اصلا خوشم نمیاد و راضی نیستم. همه چی انقدر سریع اتفاق افتاد که گیج عصبانیت بودم و با یه لبخند فیک رضایت مندی چندش آور، اون کار رو انجام دادم. تا برسم خونه، مدام داشتم به خودم میگفتم آروم باش، نفس عمیق بگیر، ولش کن؛ ولی نتونستم ولش کنم. بدتر عصبی شدم و تمام حس تنفرم رو بالا آوردم. حرفای سنگینی میزدم، متوجه بودم، حرفهایی که حاضر بودم اگه پشیمون شم، معذرت بخوام؛ ولی پشیمون نشدم. احساس خریت میکنم. احساس اینکه چقدر احمقم من که ارزش قائلم و میخوام آدم خوبی باشم. بحث اعتماد کردن یا نکردن نیست، بحث اینه که من به خاطر کاری که فکر میکردم درسته و انجام دادم، از خودم چندشم میشه. از صحنه ی دردآوری که پوچ بودن همه چی رو نشون میده دارم، زجر میکشم. جالبش اینجاس که کوچکترین فکر در مورد کاری که کرده نداره. دیشب احساس له شدن میکردم. وقتی با جونش تهدیدم کرد، بیشتر کوچیک شد برام. من مقصر نبودم. چرا باید کاری میکرد که عذاب وجدان بگیرم؟! گرفتم اما. با احمقیت تمام وقتی گفت امروز میتونست بهترین روز عمرش باشه، دعوا رو ادامه ندادم. امیدی به خوبتر شدن اوضاع نداشتم؛ ولی خداییش انتظار نداشتم انقدر زود دوباره همین اتفاق تکرار شه. واس امتحان امروز به زور دیشب فرمولا رو نگاه کردم، کلاس صبح رو نتونستم برم، همه ی اینها کافی نیست، امروز صبح از ساعت 8 اوضاع شد مثل دیروز عصر. امتحان رو اگه خراب کنم خودم رو هیچ وقت نمیبخشم. هم چنان احساس له شدن میکنم؛ ولی وقتی فکر میکنم به خاطر کی، بیشتر می سوزم. من آدم عالی ای نیستم؛ هیچوقت نبودم. هیچ کس عالی نیست. حالا اینکه کی بیشتر عیب و ایراد داره به کنار، من از اینها فاصله گرفتم. چیزی که تا این حد دیوونه م کرده دقیقا همینه که مجبور شدم به آدمی که خوشم نمیاد لبخند بزنم و جوری رفتار کنم که انگار خیلی خوبیم با هم؛ دقیقا همون لحظه ای که میخواستم واس یکی دیگه کار خوبی انجام بدم. امروز صبح طوفان بعد از طوفان بود که چیزی هم که باقی مونده از بین ببره. چقدر پر رو، چقدر بیعشور، چقدر نفهم باید رفتار کنن آخه. دیروز برای به کل پاک کردنش از زندگی م کافی بود، نکردم. امروز حق دارم که دلم نخواد ببینمش. میخوام بخشی از وجودم رو متعلق به دیروزه بکنم، بندازم بیرون. بندازم جلوی لاشخورا و با تنفر از بین رفتن این تکه از من رو تماشا کنم و لبخند رضایت مندی واقعی بزنم. این بدترین حسیه که نسبت به خودم داشتم. بدترین. بدترین. بدترین. قطعا این دو روز جهنمی از بدترین روزهای عمرم شد. نفرت انگیز ترین. چندش آور ترین. پست ترین. احمق ترین. احمق ترین. احمق ترین.


منبع این نوشته : منبع
بدترین ,کاری ,چقدر ,احمق ,انجام ,لبخند ,احمق ترین ,ترین احمق ,بدترین بدترین ,رضایت مندی ,خوشم نمیاد